نامه یک زن خانه‌دار به رئيس جمهور

روزنامه خراسان در سرمقاله امروز خود(دوشنبه ۲۰ تير ۱۳۹۰) نامه یک زن خانه­دار به رئیس جمهور را منتشر کرده است.
به گزارش جهان در بخشی از این نامه آمده است:

*من یک زن ایرانی ام. یک زن مسلمان ایرانی. نه معنی راست و چپ را می فهمم و نه کاری به آبی و سبز و قرمز دارم. اصلا اهل سیاست نیستم. من یک زن و یک مادرم که مانند همه زن ها و مادرهای دیگر باید چرخ زندگی ام را بچرخانم.

*روزی که حرف از هدفمندی یارانه ها شد و بر این تصمیم خود اصرار می کردید زیرا معتقد بودید که با نقدی شدن یارانه ها این پول به طور مساوی و بین همه تقسیم خواهد شد. با خود گفتیم ما که خانه های چند هزارمتری ، ویلا ، استخر و جکوزی نداریم که پول مصرف انرژی مان سر از ناکجاآباد درآورد. مانند آدم های پولدار چند تا، چندتا، ماشین چند صدمیلیونی هم نداریم که غصه بنزین آن را بخوریم پس حتما از پول یارانه ها چیزی برایمان می ماند تا اندکی از چاله های زندگی مان را با آن پرکنیم و چه نقشه هایی که برای این یارانه ها نکشیدیم. اما با برداشتن یارانه ها و آزاد شدن قیمت ها آن قدر همه چیز گران شد که وجود این پول اصلا در زندگی ما احساس نمی شود حتی اگر آن مبلغی را که بر کالاها و اجناس افزوده شده حساب کنیم می بینیم که از پول یارانه ها نیز بیشتر است.

* من اقتصاددان نیستم و معنی رشد اقتصادی و تورم تک رقمی را هم نمی فهمم اما می بینم که قیمت گوشت آنقدر زیاد شده که باید به طور کلی از صفحه زندگی مان حذف کنیم باید به بچه هایمان آموزش دهیم که دیگر از ما میوه نخواهند زیرا قیمت آن با پول جیب ما جور در نمی آید و در بعضی موارد اجناس حتی تا صددرصد هم گران شده اند.آقای رئیس جمهور گرانی های بی حد و حصر کمر مردم را شکسته است. اجاره های بالا داد مردم را درآورده است. قبل از هدفمندی یارانه ها بارها گفتید که با اجرای این قانون سفره های قشر محروم جامعه رنگین تر خواهد شد اما چیزی که ما امروز می بینیم سفره هایی است که هر روز خالی تر می شود. دیگر نمی توانیم سر سفره گوشت بگذاریم زیرا توان خرید آن را نداریم حتی نان خالی را با قناعت باید بخوریم و حالا باید کم کم یادبگیریم که شیر هم نخوریم.

*وقتی مجری برنامه تلویزیون از یک مسئول می پرسد اگر شیر گران شود ممکن است مردم نتوانند آن را بخرند و این موجب می شود شیرها بمانند و دامدار ضرر کند این مسئول می فرمایند اگر چنین شد ما شیرها را تبدیل به شیرخشک می کنیم و آن را صادر می کنیم. این یعنی این که برای ما مهم نیست مردم نتوانند از شیر استفاده کنند برای ما مهم نیست کودکان فقر آهن بگیرند، دچار کمبود کلسیم شوند و یا حتی بمیرند.

* آقای رئیس جمهور درآمد کم و مخارج بالای زندگی هر پدری را نزد فرزندش شرمنده می کند و هزینه های بالای زندگی انسان را به زانو در می آورد. باور کنید همه واقعیت آن چیزی نیست که شما در تلویزیون می گویید و همه چیز را خوب و زیبا جلوه می دهید، واقعیت آن چیزی است که ما با آن دست و پنجه نرم می کنیم.

*من می دانم شما تمام توان و تلاش خود را به کار می برید تا ما بتوانیم راحت تر زندگی کنیم و به عنوان کسی که به شما رای داده هنوز هم شما را حامی قشر محروم و مستضعف جامعه می دانم اما خواهش می کنم هر تصمیمی که می گیرید تمام جوانب آن را بسنجید زیرا عمر ما کفاف آزمون و خطا را به ما نمی دهد و مردم ما به اندازه کافی امتحان خود را پس داده اند.

 

شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن

 

 

              

 

 

ثروتمند ترین مرد جهان

 

 

 

بهجت قلب شیعیان خدا نگه‌دار . . .

یاور صاحب الزمان خدا نگه‌دار . . . 

 

 

...انتظاری دیگر...

 

این جمعه هم رفت و تو نیامدی...

 

 

 

تا جمعه ای دیگر انتظاری دیگر آغاز شد...

 

 

موشهای آزمایشگاهی

 

سال سوم راهنمایی تمام شد و من برای رفتن به یک دبیرستان خوب مجبور بودم در آزمون ورودی یک مدرسه شرکت کنم.

از مدتی قبل نام مدرسه ای را شنیده بودم که بچه ها در آن خوب درس می خوانند، به موقع تکلیف انجام می دهند، معلم هایش خوب است و . . . شاید فهمیده باشید که راجع به «مفید» صحبت می کنم.

آن روزها تازه مد شده بود که همه در هر مدرسه ای که پیش ثبت نام داشت نام نویسی می کردند و آزمون ورودی می دادند؛ ولی من فقط در آزمون ورودی دو مدرسه شرکت کردم (البته به جز آزمون تیزهوشان که خیلی ها در آن شرکت می کنند)؛ یکی «مفید» و دیگری «شیخ مفید». شیخ مفید را که اول گفتند قبول نشدی و بعد تلفن زدند که بیا ثبت نام و من که از قبولی ام در مفید مطمئن بودم نرفتم. موقع اعلام نتایج مفید، اسمم توی سایت نبود! خیلی ناراحت شدم! با ناامیدی توأم با امید رفتم به مدرسه و دیدم که اسمم در لیستی که در مدرسه نصب شده بود هست!

خلاصه قبول شدم!

روزی که برای مصاحبه به مدرسه رفته بودیم، تعداد زیادی کارگر و نقاش با همه ی ابزار و وسایل و توانشان داشتند سعی می کردند که انبار قدیمی یک شرکت را به شکل یک مدرسه درآورند که تا حد خوبی هم موفق شدند!

روز اولی را که به مدرسه رفتیم کاملاً یادمه! معلم ریاضی مان با مدیر به کلاس آمدند و مدیر بعد از اینکه گفت که با چه زحمتی این معلم را (که انصافاً معلم خوبی هم بودند) از فلان جا آورده کلاس را به معلم سپرد و رفت!

دیوارهای کلاس هنوز بوی رنگ می داد و نیمکتهای نو به اولین صاحبانشان خوش آمد می گفتند!

پشت ساختمان اصلی «مدرسه»! یک فضایی را به نهار خوری اختصاص داده بودند که زمستانها می شد آب باران و برفی که از سقف می ریخت را به عنوان زیباترین جاذبه اش برشمرد! و این جدای از دریاچه ای بود که به هنگام نزول باران در حیاط مدرسه شکل می گرفت و هم اکنون نیز از جاذبه های دبیرستان محسوب می شود!

سال اول ما سه کلاس بودیم که با یک کلاس دوم انسانی جمعاً حدود 110 نفر می شدیم!

در اواخر سال تحصیلی معلمی را جهت کلاس تقویتی ریاضی آورده بودند که بعداً شد معلم مثلثاتمان و آمارمان و بعد از «اخراج» یا «فرار» معلم ریاضی مان بخشهایی از بخشهای مانده ی کتاب را به ما درس دادند.(این حرفها چیزی از شایستگی معلم های مذکور کم نمی کند و صرفاً جهت بیان تزلزل در مدرسه بیان می شود!)

با آغاز تابستان به دلیل کمبود فضا، نمازخانه ی طبقه ی بالا را به یک کلاس و یک سالن کوچک تبدیل کردند و فضایی که در حیاط؛ هم پارکینگ بود و هم محلی به عنوان سایبان و چتر بزرگی در زمستان و هم زمین پینگ پنگ، تبدیل شد به سالن چند منظوره که عمدتاً به عنوان نمازخانه استفاده می شود ولی مدتی کتابخانه بود و مدتی زمین پینگ پنگ و . . .

سال دوم هم با تمام مشکلاتش تمام شد و در پایان سال یک روز مدیر، ما (بچه های دوم) را جمع کرد و گفت: بچه ها ما در چند روز آینده یک مهمان عزیزی داریم که به اتاق معلم راهنمای شما می آید و اتاق معلم راهنما به طبقه ی پایین منتقل می شود، پیش بقیه ی معلم راهنماها. خلاصه سرتان را درد نیاورم بعد از مدتی حضور زیاد این مهمان عزیز و حضور کم مدیرمان ما را مشکوک کرد و به یاد این بیت سعدی افتادیم که: «میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس    خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود». بعد از چند هفته وقتی که رسماً تابلوی مدیر را روی سر در اتاق سابق معلم راهنمایمان دیدیم فهمیدیم که قضیه از چه قرار است و چرا این میهمانی کم کم به میزبانی تبدیل شد!

سال سوم که شروع شد با تغییرات بسیاری مواجه شدیم!

از تغییر در وضع ساختمان مدرسه و تبدیل آن نمازخانه ی قدیمی به دو کلاس دیگر و تبدیل اتاق مدیر قبلی به کلاس! گرفته تا تغییرات شگرف در کادر آموزشی و قوانین مدرسه و سر و وضع دوستان دانش آموز و البته «دوستان مسئول» که پس از پایان دوره ی مدیریت قبلی فرصت را مناسب دیده کمی به سر و وضع خود رسیدند و اصلاحاتی در صورت و لباس ایجاد کرده و تبدیل به نقل مجالس گشتند و همه ی اینها در حالی بود که به بچه های مردم تا سال گذشته گیر می دادند که این سر و وضع در شأن دانش آموز مفید نیست و خوب نیست و بد است و  . . .

آن روزها دیگر از نهارخوری خبری نبود چون به دلیل ورود عده ی جدید دانش آموزان نهارخوری به آزمایشگاه و آزمایشگاه به دفتر دبیران و دفتر دبیران به دفتر مدیر دروس و دفتر مدیر دروس به دفتر معلم راهنماها و انباری مدرسه به دفتر فوق برنامه تبدیل شده بود!

سال سوم اولین سالی بود که من به طور جدی درگیر کار هفته ی شهدای مدرسه شدم که در دو سال اخیر انصافاً تلاش خوبی داشتند و آن هم به مدد یکی از دوستان بزرگوار مفید یکی بود و البته خود شهدا! خلاصه نمایشگاه شهدا با همه ی پیگیری های مسئولان و کار بچه ها و کمک شهدا، در حضور شهدا تمام شد و مراسم هم به نحو احسن به اجرا درآمد.

در اواخر سال سوم، معلم شیمی ما که معاون آموزشی مدرسه هم بودند و هستند و ان شاء الله خواهند بود! روزی به کلاس آمدند و گفتند که باید برای سال بعد یک آزمون ورودی برگزار کنیم(یعنی ما برای رفتن به پایه ی بالاتر باید آزمون ورودی می دادیم!!!) خلاصه با همه ی مخالفتها این کار انجام شد و عده ای به لطف کمک معلم راهنمایمان و عده ای به مدد دیگر دوستان از ثبت نام سال بعد محروم شدند.

به هر حال سال آخر هم شروع شد، سالی که به تعبیر عده ای «سال سرنوشت» بود. دوره ی تابستانی با تغییرات شگرفی در وضع ساختمان مدرسه همراه بود و از آن ها می توان به تبدیل «منزل سرایدار و بوفه و انتشارات مدرسه و آزمایشگاه و اتاق حسابدار و کارگاه» همگی به یک بنای دو طبقه که طبقه ی اولش به نهار خوری و بوفه و سایت و اتاق دبیر آزمون و طبقه ی دومش به یک سالن مطالعه و کتابخانه و اتاق معلم راهنمای پیش دانشگاهی و اتاق معاون آموزشی و اتاق مدیر بود اشاره کرد!

در پایان دوره ی تابستان یک اردوی علمی برایمان ترتیب دادند که با فضای مناسب محوطه ی اسنقرارمان تبدیل شد به بهترین اردوی تفریحی تا آن روز! می گویم تا آن روز چون اردوهای بعدی هم برای خیلی ها جنبه ی تفریح داشت!  

بعد از تابستان چند هفته ای که گذشت یک روز معلم گسسته مان بعد از درس گفت شما دیگر مرا نمی بینید و از هفته ی بعد یه معلم که بهتر از منه به شما درس خواهد داد! و ما که به خیالمان دیگر تغییرات، حداقل در حوزه ی معلمین برایمان تمام شده بود، از هفته ی بعد با معلمی رو به رو شدیم که بعداً فهمیدیم معلم معلم گسسته ی قبلی مان بوده است!

ترم اول تمام شد و باز به اردو رفتیم! به جماران، خیابان یاسر، منزل یک شاهنشاهی فراری که تبدیل به اردوگاه شده بود!

تا به حال به جرأت می گویم که آن قدر برف یکجا از نزدیک ندیده بودم! در بعضی از مناطق که برف دست نخورده بود تا بالای زانو در برف فرو می رفتیم! تفریح خوبی بود!

با تمام کتابها و جزوه ها و وسایلمان به زحمت تمام از سربالایی بالا رفتیم و به اردوگاه رسیدیم چون اتوبوس به دلیل لغزندگی قادر به بالا آمدن نبود. خلاصه در اردوگاه مستقر شدیم. قرار بود که ما یک هفته در آن اردوگاه بمانیم و سه چهار روز اول را در محلی که برای یک مدرسه ی دیگر بود برویم که امکانات نسبتاً بهتری داشت و بعد به جای خودمان که نه تخت داشت و نه میز و نه وسایل گرمایشی مناسب برویم؛ در شرایطی که خبر می رسید که در تهران به دلیل افت فشار گاز تعطیلی عمومی اعلام شده است.

بعد از پایان مهلتمان که قرار بود به جای خودمان برویم؛ به دلیل نبود امکانات و اینکه حتی یکی از مسئولین مدرسه حاضر نشده بود به آن «جزیره» بیاید و مسئولیت اردو را به عهده بگیرد به تهران بازگشتیم.

قرار بود که مسئول اردو معلم راهنمایمان باشد ولی اگر شما ایشان را در اردو دیدید ما هم دیدیم!

مسئولیت اردو را «مشاور»مان یا همان «معلم عربی دوم ها» بر عهده گرفته بودند یا بهتر است بگویم به ایشان تحمیل شده بود یا اینکه از سر خیرخواهی و برای اینکه اردو Cancel نشود این کار را کردند و ناظممان هم به طور داوطلبانه لطف کردند و مسئولین مدرسه را شرمنده نموده به آنجا آمدند!

واژه ی «مشاور» این طوری که ما فهمیدیم به کسی اطلاق می شود که به طور مادرزادی «جورکشیدن» را بلد است و جهت ماست مالیدن بر کار ناقص معلم راهنما استخدام می شود که کارهایی را که معلم راهنما بلد نیست و یا علی رغم گرفتن حقوق معلم راهنمایی حال نمی کند انجام دهد به اتمام برساند! در همین راستا نظر شما را به دو نکته جلب می کنم:

1-     از این پس می توان به جای لغت «مشاور» در سِمَت مذکور از عناوینی چون: «جورکش»، «ماست مال»، «سرپوشی برای همه ی اشتباهات»، «مسئول اردوهای نیمه تمام یا اردوهایی که احتمال نیمه تمام ماندن را دارند»، «پاسخگو به هنگام بروز مشکلاتی در دوره» و هرگونه نامی که می تواند به نحوی بدبختی آدم را به همراه داشته باشد استفاده کرد.

2-     اگر خواستید فردی را به عنوان «مشاور» استخدام کنید دقت کنید که علاوه بر داشتن صفات فوق دهانش برهر گونه اعتراضی بسته باشد تا بتوانید با خیال راحت اهدافتان را برای ثبت نام سال آینده برای اولیاء شرح دهید و آنها باور کنند که شما هیچ معترض و منتقدی ندارید!

خلاصه اردوی دی ماه هم تمام شد! (با همه ی سختی هایش)

ترم دوم که شروع شد یه سری مشکلاتی پیش اومد؛ هم درسی و هم غیر درسی!

درسیش منجر شد به افت تحصیلی بچه ها و غیر درسیش تبدیل شدن «هفته شهدا» به «یه سری چیزهای دیگه»!

خلاصه معلوم شد که برخی ها به خودشون اجازه دادند که برای بودن یا نبودن مراسم تکریم شهدا تصمیم بگیرند و به ما ثابت شد که هفته شهدایی در کار نیست!(آخه قبلاً هم یه چیزهایی می گفتند ولی قرار نبود که کلاً از بین بره ولی تبدیلش کردن به چند تا مراسم بی اهمیت)

تا عید خیلی از درسها تموم شد ولی اونایی که افت تحصیلی داشتند در اثر نادیده گرفته شدن وضعشون از طرف مدرسه و معلم راهنما و البته سهل انگاری خودشون وضعشون بدتر شد!

اردوی عید هم مثل بقیه ی اردوها گذشت و فقط به دلیل دوری مسافت و نزدیکی به کنکور و مدت زیاد اردو بازدهی بهتری از بقیه ی اردوها داشت وگرنه بی نظمی و تک مسئول بودن اردو به قوت خود باقی بود!

فقط در مدت حضور یکی دوتا از مسئولین بازدهی به حد مطلوبی رسید و در بقیه ی اردو همان وضع سابق حکمفرما بود!

بعد از عید چند هفته که اومدیم مدرسه؛ برای اولین بار یه برگه هایی بهمون دادند که توش نوشته بود که از فلان روز تا فلان روز اینقدر درس بخونید و ما کلی خوشحال شدیم که مثل اینکه داره یه خبرایی میشه ولی بعدش پیگیری صورت نگرفت که کی می خونه و کی نمی خونه و کی چه ضعفایی داره و . . .

تا آخر سال یکی دو بار دیگه هم از اون برنامه های بدون پیگیری بهمون دادند و درسها کم کم تموم شد و خلاصه معلم ها به فکر افتادند که چند تا کلاس رفع اشکال برگزار کنند و اگر زحمت برخی از معلمین نبود وضع دوره از این هم آشفته تر می شد!

بعضی از درسها مثل آمار و مدلسازی و چند تا مبحث دیگه هم ماست مالی شد و نتیجه اش شد راحتی خیال معلم از اینکه یه درسی ارائه شده و نتیجه ی دیگرش خالی ماندن پاسخنامه ی بچه ها در کنکور!(ببخشید که اینقدر صریح حرف زدم)

بالأخره سال تموم شد و امتحانات رو هم دادیم و خبری از مشاوره ی کنکوری فرد به فرد و بررسی اشکالات فردی بچه ها و این جور چیزا نشد اما چک هایی که برای این طرف سال کشیده شده بودند سر موعد مقرر پاس شده به حساب مدرسه سرازیر می شدند!(جهت صراحت عذرخواهی می کنم)

حالا بعد از همه ی این تفاسیر و اینکه کنکور به هر شکلی که بود برگزار شد؛ ما(چند تا از فارغ التحصیلان) که جایی بهتر و أمن تر از مدرسه برای جمع شدن نداشتیم و نداریم؛ در مدرسه قرار گذاشتیم برای انجام کاری و از طرف مسئولین جدید مدرسه که تا پارسال سمتی نداشتند و فقط «بودند» و بود و نبودشان چندان تفاوتی نمی کرد؛ مورد شماطت قرار گرفتیم و آنها عقده های قدیمی خود را بر سر ما ریختند و گفتند: هنوز مدت زیادی از زمان تحصیلتان نگذشته و حق ورود به ساختمان مدرسه را ندارید و از این قبیل حرفهای[. . .]

خلاصه این بود مزد ما که مفید سه را مفید سه کردیم و مدرسه را با تمام مشکلاتش تحمل کردیم و آن را به اینجا رساندیم؛ که این سخن خود مسئولین است که مدرسه با دانش آموزانش پا برجاست.

 این بود گوشه ای از وقایع مفید سه تا کنون و قصد من از نوشتن این مطالب نه تخریب شخص بود و نه تخریب مدرسه فقط اینها را گفتم تا شاید از این به بعد با کسی یا دوره ای؛ کارهایی را که با ما کردند تکرار نکنند چرا که به قول دوستان، ما دیگه از پل گذشتیم اگرچه مقداری از بارمون اون طرف پل و در میان راه ریخت یا ریختنش!

راستی یه سئوالی دارم: شما می دونید بعد از آزمایش، با موشهای آزمایشگاهی چه کار می کنند؟

 

یا حسین آنکه دل از غیر تو ببرید منم!

 

شاعری پیشهی من نیست ولیکن شعری     اندر اندوه و غم خون خدایم گفتم:

 

حسین سلطان خوبان جهان است     حسین جدّ شه صاحب زمان است

 

حسین عشق خدا شاه شباب است     حسین فرزند مولا بوتراب است

 

حسین و راه او حق است، حق است     چرا کو، بندهی فرمان حق است

 

در آن نوبت که رفت ظلم زمانه     به سان تیر، قلبش را نشانه

 

برون شد با همه فرزند و همسر     برای امر نیکی، نهی منکر

 

رسید آنگه که بر آن ارض موعود     بگفتا نام اینجا کربلا بود

 

قدم بنهاد آنگه جانب یار     که بود او را در آن دم یار بسیار

 

شبی با همسر و با دوستان گفت     چه کس از بودن با من برآشفت؟

 

کسی کو یاریام ورزد در این راه     بود مزدش شهادت اندر این راه

 

بپرسید از جوانی اندر آن بین     چه بینی مرگ را ای نور هر عین

 

بگفتا آن جوان مانند یک رعد     بود در نزد من احلا من الشهد

 

پس از آن، عدهای از جمع و یاران     به در رفتند همچون چارپایان

 

چهل انسان پا بر دل نهاده     که سر از حجب بر دامن نهاده

 

در آخر ماند از آن جمع بسیار     برای یاری و همراهی یار

 

بیامد روز ده، شد نوبت جنگ     نخورد آخر سر کفار بر سنگ

 

امام اول علی اکبر فرستاد     ورا نزد دو صد لشکر فرستاد

 

جوان خوبرو از بس که جنگید     و از بس که بر او تابید خورشید

 

عطش، از عمق جانْ کامش برافروخت     تو گویی از حرارت سینهاش سوخت

 

هلید آنگه نبرد و سوی خیمه     بیامد آن جوان کامْ تشنه

 

بگفتا با پدر ای شاه مردان     بیا سیراب کن این جان عطشان

 

بگفتش آن همام: ای نازنینم     برومند و توانا، بهترینم

 

صبوری کن که تا لحْظات دیگر     بگیری جام از دست پیمبر

 

سپس شد سوی میدان آن برومند     به سان مرد جنگیای تنومند

 

به شمشیر و به ضربت، کشت و انداخت      یلان را از سر اسبان پرتاخت

 

سپس از پشت او ناپاک مردی     به دور از خوی انسانیّ و مردی

 

بزد نیزه، کمر بشکافت ناگه     شد آن دم، اکبر باهوش آگه

 

که دیگر وقت دیدار است دیگر     به پایان، کار پیکار است دیگر

 

پدر که سینهاش از غم بشد خون     بگفتا با نوایی گرم و محزون

 

«جوانان بنی هاشم بیایید     علی را بر در خیمه رسانید»

 

گروهی از گنهکاران کفار     که فهمیدند اصل جنگ و پیکار

 

به سرداریِّ حرّ بن ریاحی     رها کردند افسون و تباهی

 

شدند اصحاب حقّ و توبه کردند     ز بطلان و ز زشتی توبه کردند

 

گذشت از جنگ وقتی ساعتی چند     نمانْد اصحاب حق را طاقتی چند

 

ز غیرت، شد زجا عباس حیدر     نهاد آنگه کلاه جنگ بر سر

 

به دوش انداخت مشک و رهسپر شد     ز بهر آب شیرین رهسپر شد

 

به نزدیک فرات آمد علمدار     بشد فارغ ز کُشت و جنگ و پیکار

 

بزد مشکش به آب و پُر ز آن کرد     به ناگه فکر عطْش دوستان کرد

 

چو پُر شد مشک، قصد دوستان کرد     دل از دنیا و دنیادوستان کند

 

نمیدانست دورش را ببسته     صف کفار بیدین همچو حلقه

 

به ناگه ضربتی دستش بینداخت     همان ضربت، ز دوشش مشک انداخت

 

به دست دیگرش برداشت آن را     به دوش دیگرش انداخت آن را

 

به دیگر ضربتی، آن دست دیگر     به خاک افتاد، همچون بار دیگر

 

به دندانش گرفت آنگاه مشکش     به تیری، تیره شد آنگاه چشمش

 

دگر تیر آمد و مشکش بدرّید     ز اسب آنگاه، او پایین بپرّید

 

خودش را اندر این پیشامد سخت     مقصّر دید و شد عارض از این بخت

 

ز بس او را تواضع بود و خجلت     شد از شرمندگی در بغض و محنت

 

که نتوانسته یاران را برد آب     نشد، ساقی کند اصحاب، سیراب

 

چو آمد بر حسین اخبار این درد     عمود خیمهی عباس برکند

 

ز این پیشامد و از این نشانه     شدند اهل حرم در آه و ناله

 

که ای عباس، ای مرد علمدار     تو اِی ساقیِّ اصحاب سپهدار

 

به بعد تو نباشد چون رشیدی     نباشد در دل یاران امیدی

 

امام آنگه به اهل خیمهها گفت     مباد اکنون زمان آه و آشفت

 

من اکنون میروم در قلب دشمن     که دیگر کس نمانده یاور من

 

بزد بانگی که در دور و بر من     بود آیا کسی او ناصر من؟

 

به ناگه از میان خیمهای تنگ     بگفتا فرد بیماری خوش آهنگ

 

من آماده به پیکارم پدرجان     نبین رنجور و بیمارم پدر جان

 

علی بن حسین بن علی بود     به حق در خون او خون علی بود

 

بگفت آنگه حسین بر امّ کلثوم     که تا عالم ز ما ناگشته محروم

 

بگیر او را ببر اکنون به خیمه     که تا او را نکشته قهر و فتنه

 

سپس عزم نبرد کافران کرد     دل از اهل و عیال و دوستان کند

 

بگفت آرند او را جامهای دلق     که میلی را نباشد اندر آن خلق

 

که پوشد زیرِ اَلباسِ نبردش     بدن را ساتر آید بعدِ مرگش

 

چو سمت دشمنان شد دید کفار     به سمت خیمهها میرند انگار

 

بگفتا گر شما را دین نباشد     و گر خوفی ز یومالدّین نباشد

 

شوید آزاده اندر زندگیتان     بُرید از نفس سرکش بندگیتان

 

«حسین بن علی در خون شنا کرد     مرا با این حقیقت آشنا کرد»

 

که با عزت اگر گیرد تو را مرگ     بود بالاتر از بودن در این ننگ

 

بیا ای دل حسینی شو تو اینک     بهل دنیا و اهلش را تو اینک

 

که گر گردی غریق بحر دنیا     نبینی سود در دنیای عقبیٰٰٰٰٰٰٰٰ

 

خداوند ارچه رحمان و رحیم است     ولیکن آتش دوزخ عظیم است

 

اگر خواهی رسی بر قرب و رضوان     بباید طیّ ره در ظلّ قرآن

 

و بودن در ولای آل حیدر     که جهد بیولایت هست ابتر

 

 

انسانیت بیچاره

 

چند روز پيش؛ بعد از شنيدن صحبت هاي قاطع و كوبنده ي سيد حسن،

 

اومدم مدرسه و تو جمع چند تا از بچه ها برگشتم با اين مطلع به يكي گفتم:

 

"ديدي سيد حسن چه حرفاي با حالي زد؟" اونم تصديق با اكراهي كرد و . . .

 

زنگ تفریح بعدي فهميدم بعد از رفتن من از بين جمع؛ دوستان لطف كرده،

 

كلي پشت سر من و اون بنده خدا حرف زدند! . . .

 

باز هم با خودم گفتم كه بايد به همان زندگي بهلول مآبانه ادامه داد!

(با كمي پررويي)

 

و چقدر انسانيت اين روزها تنهاست . . .

 

حق

 

امسال از همون تابستون که تغییرات کادر مدرسه رخ داد، نگران شدم که نکنه امسال هفته شهدا نداشته باشیم؟! این نگرانی با خبرهایی که از گوشه و کنار می شنیدم تشدید می شد . . .

بالأخره بعد از یک روز که یکی از بچه های اولی بعد از صبحگاه اومد و گفت که آره: «هفته شهدا رفت و چقدر هم زود رفت؛ اما حالا بیایید برای احترام به مقام شهدا یک مسابقه ی ادبی مقاله نویسی برگزار کنیم. . .» (فکر کنم منظورش همون هفته ی دفاع مقدس بود . . .) رفتم پیش آقای [ . . .] و گفتم آقا امسال هفته شهدا داریم یا نه؟!

ایشون گفتند: امسال تصمیمی که گرفته شده اینه که به جای اینکه برای اون چند تا «شهیدِ مفید 1» مراسم بگیریم، «فرهنگ سازی شهدا» کنیم و کاری کنیم که بچه ها با شهدا «بیشتر» آشنا بشن. گفتم مثلاً چه طوری؟! گفتند: مثلاً قراره طی یک اردوی چند روزه بچه ها رو ببریم به مناطق جنگی جنوب و به جای اینکه بخواهیم از «شهدای مفید 1» برای بچه ها بگیم، بچه ها رو با «شهدای مشهور و معروفِ» دفاع مقدس مثل سرداران بزرگ جنگ آشنا کنیم! می دونی چقدر زندگی های با ارزشی داشتند و چه مفاهیم عمیقی رو میشه از زندگیشون برداشت کرد؟  . . .

راستش خیلی ناراحت شدم؛ گفتم: آخه آقا سخته که بچه ها رو با شخصیت های بزرگی مثل شهید همت و شهید چمران و شهید باکری و . . . آشنا کنیم؛ تازه از زندگی این شهدا توی کتابهای درسی و تلویزیون و مطبوعات و . . . به اندازه ای که تلنگری باشه برای اینکه عده ای به خودشون بیان گفته میشه ولی خوبی این شهدا (شصت و چند نفر) اینه که زندگی شون شبیه خودمون بوده و یه قدری ملموس تره؛ بلافاصله حرفم رو قطع کردند و شروع کردند به تشریح ملموس بودن زندگی شهدایی مثل شهید همت و . . .

خلاصه دستگیرم شد که امسال هفته شهدا بی هفته شهدا . . .

حالا شاید بهتر می فهمم معنی «نظر» اون دوستی رو که پارسال در ذیل مطلب هفته شهدا نوشته بودند: «منتظر بمانید تا هفته شهدا برگردد» . . .

اما مطالبی هست که باید بگویم:

نمی دانم این تصمیم که ما (مفید 3) امسال هفته شهدا نداشته باشیم از سوی مسئولین مدرسه ی خودمان اتخاذ شده یا از سوی مسئولین مجتمع و مفید 1 و . . .

اگر این تصمیم نتیجه ی شوراهای مدرسه ی خودمان است که خیلی تعجبی ندارد . . .

(با ضد ارزشهایی که ارزش شده اند و ارزشهایی که در حال نابودی یا حتی انقراض هستند . . . یه چیز بی ربط اما مهم بگم: مدرسه ی ما مثل نظاممون می مونه؛ یعنی اصل و ریشه اش و مسئولین رده بالای اون نقصی ندارن؛ اما امان از زمان اجرای مسئولیت ها . . .)

اما اگر این تصمیم از جانب مسئولین مجتمع یا مفید 1 گرفته شده باید بگویم که مگر شهدا رفته اند شهید شده اند که ما سر اینکه مفید یکی هستند یا مفید سه ای یا . . . دعوا کنیم و هر کی زورش بیشتر شد، تبلیغات و مراسم و تمامی چیزهای مربوط به شهدا منحصراً در اختیار او قرار بگیرند و دیگران حق تصرف در آنها را نداشته باشند؟!

اگر جوابتان مثبت است (که بعید است این طور باشد) بهتر است سری به نظرات خانواده های محترم شهدا که بعد از بازدید از نمایشگاه سال گذشته ی مدرسه ی ما داشتند بزنید که نوشته بودند: (مضمون) «خوشحالیم از اینکه فرهنگ شهادت و ارزش نهادن به مقام والای شهدا به ویژه شهدای مذکور (شصت و چند نفر) در این دبیرستان نوظهور(مفید3) نیز متجلی شده است و امیدواریم این حرکت بزرگ ادامه یافته و هر روز بهتر شود . . .»

یا نظرات دوستان و همرزمان این شهدا را که به عنوان میهمان در مراسم سال قبل تشریف فرمایی کرده بودند که اظهار خوشحالی می کردند از اجرای چنین مراسمی در مدرسه ی ما.

درسته؛ اکثریت قریب به اتفاق مسئولین هفته ی شهدای پارسال مفید 3، مفید یکی بودند (که اگر نبودند جای تعجب داشت) اما خیلی نامردیه که بگویید چون مفید 3 شهید نداده پس حق برگزاری هفته ی شهدا رو هم نداره . . .

به قول یکی از همین شهدا: «شهید گریه کن نمی خواهد، شهید رهرو صادق می خواهد»

شما که روزهایی را با آنها محشور بوده اید و از نعمت رفاقت و مصاحبت با آنها بهره برده اید به جای اینکه ما را؛ (نسل امروزی) که هیچ چیز از جنگ نمی دانیم و درک این مطلب که چرا عده ای که مثل ما پشت همین میز و نیمکتها می نشسته اند و می توانستند به تحصیلشان ادامه داده و به مدارج بالای علمی برسند به یکباره همه چیز را پشت سر قرار داده و جان خود را فداکردند، برایمان سخت یا شاید غیر ممکن شده؛ نسبت به حقانیت راه و هدف آنها و شیوه های رفتاری شان آگاه سازید، حتی از شنیدن چند خاطره یا گوشه ای از زندگینامه شان محروممان می کنید؟

نمی دانم . . .واقعاً علتش را نمی دانم  . . .

اما فقط این را می دانم که تنها کسانی که قادر به انجام این مسئولیت خطیر هستند شما و امثال شمائید و شما در قبال خون شهدا مسئولید . . .

اینها را علی رغم همه ی  دغدغه های درسی یک دانش آموز دوره ی پیش دانشگاهی نوشتم؛ چرا که احساس می کنم دارد تبدیل می شود به یک دغدغه ی همگانی بین بچه ها (با صحبتهایی که بین بچه های حتی دومی و سومی می شنوم).

بقیه اش با شما(همه ی مسئولین مربوطه) . . .

والسّلام

 

میهانی

 

چهارشنبه شب؛ 21/6/86 : هلول ماه مبارک رمضان تا به این لحظه برای مقام

 معظم رهبری به اثبات نرسیده است؛ لذا فردا یوم الشک اعلام می گردد و . . .

پنجشنبه ظهر معلوم می شود که ماه رمضان بوده . . .

«ایها الناس قد اقبل الیکم شهر الله . . .» . . .

خیلی ها روز اول روزه بودند؛ خیلی ها هم نه . . .

«اللهم اجعل صیامی فیه صیام الصآئمین و قیامی فیه قیام القآئمین . . .»

روز اول تموم شد . . .

دعای سحر: «اللهم انی اسئلک . . .»

سحرخیزان گرامی تا اذان صبح به وقت شرعی به افق تهران تنها یک دقیقه باقی

مانده است . . .

الله اکبر؛ الله اکبر؛ الله اکبر؛ الله اکبر . . .

روزه دوباره شروع شد . . .

روزه . . .

می گن سه جوره: عام، خاص، خاصّ الخاص؛ که به ترتیب فضیلتشون بیشتر

میشه.(هر چند اولی بیشتر مشتری داره!) . . .

دم دمای افطار؛ ماه عسل، نان و ریحان و . . .

همه می خوان بگن که خدایا: از دنیای بی تو می ترسیم(احسان علیخانی) . . .

«ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة انک انت الوهاب . . .»

توکلت علی الحی الذی لا یموت . . . الله اکبر . . . و با طنین صدای مرحوم مؤذن

زاده، وقتشه که  . . . خرما و چایی و . . .

«اللهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا فتقبل منا انک انت السمیع العلیم»

تو این ماه نمی دونم چه جوریه؛ همه (اکثریت قریب به اتفاق) بالأخره در طول

روز یه سری به قرآن می زنن؛ کم یا زیاد، تورّقی می کنن و فیضی در خور

حالشون می برن . . . هر کس هر کاری بلده می کنه تا حتی یه قدم به خدا نزدیک

بشه، آخه خودش گفته:«ادعونی استجب لکم» . . .

روزها از پی هم میگذرند . . .

شب چهاردهم ماهه و کمتر از یه هفته مونده تا شب قدر «و ما ادراک ما لیلة

القدر» . . .

ولادت دومین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، حضرت امام حسن مجتبی(ع)

مبارک باد . . .

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان؛ «اللهم العن قتلة امیرالمؤمنین»

شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان؛ غسل و احیاء و عبادت

شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان؛ سوره های روم، دخان، عنکبوت

«اللهم انی اسئلک باسمک یا الله یا رحمن یا رحیم یا کریم یا مقیم یا عظیم یا قدیم یا

علیم یا حلیم یا حکیم سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا

رب . . .»

خدایا در این روزهای پایانی ماه مبارک رمضان اگر حتی ذره ای از بار گناهانمان

باقی مانده است،ازش درگذر . . .

هلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد

«عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت   صد شکر که این آمد و صد حیف که آن

رفت»

 

فقط خدایا؛ تو رو به حق خوبات، اثر همه ی این ریاضتها، با خوردن اولین

صبحانه از بین نرود . . .

«آمین یا رب العالمین»

 

طبیب

 

 

عاشق كه شد كه يار به رويش نظر نكرد؟!

 

 

اي خواجه درد نيست و اِلّا طبيب هست . . .

 

 

 

این نیز بگذرد

 

در اين درگَه كه گَه گَه كَه كُه و كُه كَه شود ناگَه

 

مشو غرّه به امروزت كه از فردا نِيي آگَه

 

 

تفکر

 

 قدرت من بر ناگفته بيش از آن است كه بر گفته؛ چون آنچه نگفتهام بتوانم

 

گفت اما آنچه گفتهام نتوانم نهفت!

 

 

 

 

 

 

دوست

 

عاقلي از راهي ميگذشت.

 

 مردي را ديد كه ميگريد.

 

گفت: چرا ميگريي؟

 

گفت: دوستي داشتم كه بمُرد.

 

گفت: اي نادان چرا دوستي گزيدي كه بميرد؟

 

 

از خونین شهر تا خرم شهر

 

 

سلام بر خرمشهر . . .

 

 

سلام بر دلاوران عرصه ايثار . . .

 

 

سلام بر كبوتراني كه پر كشيدند . . .

 

 

سلام بر جهان آرا و يارانش . . .

 

 

 

سلام بر خونهاي به ثمر نشستهي شهدا . . .

 

 

. . .

 

 

 

 

 

 

 

 

و خلاصه اينكه . . .

 

 

«خرمشهر را خدا آزاد كرد»

 

 

 

 

شاید

 

 

با همه لحن خوش آواييام

 

در به در كوچهي تنهاييام،

 

اي دو سه تا كوچه زما دورتر،

 

نغمهي تو از همه پر شورتر،

 

كاش كه اين فاصله را كم كني،

 

محنت اين قافله را كم كني؛

 

كاش كه همسايهي ما ميشدي،

 

مايه آسايهي ما ميشدي؛

 

هركه به ديدار تو نايل شود،

 

يك شبه حلال مسائل شود . . .

 

 

 

دوش مرا حال خوشي دست داد،

 

سينهي ما را عطشي دست داد؛

 

نام تو بًردم لبم آتش گرفت،

 

شعله به دامان سياوش گرفت؛

 

نام تو آرامهي جان من است،

 

نامهي تو خط امان من است؛

 

اي نگهت خاستگه آفتاب،

 

بر من ظلمت زده يك شب بتاب،

 

پرده برانداز به چشم ترم،

 

تا بتوانم به رًخت بنگرم؛

 

اي نفست يار و مددكار ما،

 

كي و كجا وعدة ديدار ما؟ . . .

 

دل مستمندم اي جان،

 

به لبت نياز دارد؛

 

به هواي ديدن تو،

 

هوس حجاز دارد؛

 

به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم،

 

تويي كه نقطهي عطفي به اوج آيينم؛

 

كدام گوشهي مشعر،

 

كدام كنج مِنا،

 

به شوق وصل تو در انتظار بنشينم؟ . . .  

 

 

 

اي زليخا دست از دامان يوسف بازكش،

 

تا صبا پيراهنش را سوي كنعان آورد

 

 

 

ببوسم خاك پاك جمكران را تجليخانهي پيغمبران را . . .

 

 

 

 

 

خبر آمد:

 

خبري در راه است،

 

 

 

سرخوش آن دل كه از آن آگاه است،. . .

 

 

 

شايد اين جمعه بيايد؛ . . .

 

شايد . . .

 

 

پرده از چهره گشايد؛ . . .

 

شايد . . .

 

. . .

 

 

 

 

 

 

 

أين المفر؟!

 

 

 

 

دو كلوم حرفِ . . .

 

1-

هفته شهدا رفت. . .

 

ما مانديم و دنبال توپ دويدنها . . .

 

بازهم توپ فوتبال ديگران شدنها . . .

 

باز هم گم كردن هدف . . .

 

باز هم سفرههاي بي « بسم الله » . . .

 

باز هم سر به بالين گذاشتنهاي بي محاسبه . . .

 

باز هم دلخوش بودن به . . .

 

. . .

 

هفته شهدا رفت . . .

 

خيليها دردها و عقدههاشون بازشد . . .

 

خيليها درسها گرفتند . . .

 

خيليها هم وقتشون تلف شد . . .

 

. . .

 

هفته شهدا رفت . . .

 

شايد بعضيها آخرين سالي بود كه مهمان شهدا بودند . . .

 

 

2-

«منتظران مصلح جهاني، خود بايد صالح باشند» يعني چه؟

 

 

 

 

. . . عید . . .

 

 

 

هر روز كه در آن گناه نشود عيد است . . .

 

 

عيد شما مبارك

 

 

«رفتن» رسيدن است

 

1-

رفتم/ رفتي/ رفت

 

رفتيم/ رفتيد/ رفتند . . .

 

2-

ميروم/ ميروي/ ميرود

 

ميرويم/ ميرويد/ ميروند . . .

 

3-

خواهم رفت/ خواهي رفت/ خواهد رفت

 

خواهيم رفت/ خواهيد رفت/ خواهند رفت . . .

 

 

. . . انتظاری دیگر . . .

 

این جمعه هم رفت و تو نیامدی...

 

 

 

تا جمعه ای دیگر انتظاری دیگر آغاز شد...

 

انتظار

 

ای پسر فاطمه!

قرص این ماه را نیز بدون حضور تو و در غیابت نظاره گر هستیم . . .

کی می شود تو بیایی و در حضور تو نظاره گر ماه شب چهاردهم باشیم . . .

حقاْ دیدن روی تو از ماه شب چهاردم لذت بخش تر خواهد بود . . .

 

 

 

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

  

 

غربت

 

 

 

 

 

همه گنبد دارن و بقیعی ها یه تل خاک

 

بابا به خدا اونا هم همه معصومن و پاک

 

السلام علیک یا حسن بن علی ایها المجتبی(ع)

السلام علیک یا علی بن حسین(ع) 

السلام علیک یا محمد بن علی ایها الباقر(ع)

السلام علیک یا جعفر بن محمد ایها الصادق(ع)

 

 

کسی که نمی تواند یا نمی خواهد بفهمد، همان بهتر که . . .

 

1.

نيش عقرب نه از ره كين است

 

2.

نرود ميخ آهنين بر سنگ

 

3.

آب در هاون نكوبيم

 

4.

واي ا ز آن روزي كه خر يارت شود

 

هم دل و هم رأي و احساست شود

 

بعدِ چندي بي ادب با آن سًمْش

 

بر دل و بر رأي و احساست زند

 

 

« مجبور شدم که اينا رو بنويسم! »

 

. . . انتظاری دیگر . . .

 

این جمعه هم رفت و تو نیامدی...

 

 

 

تا جمعه ای دیگر انتظاری دیگر آغاز شد...

 

یلدا

 

این عکس خیلی باحاله بی خود با توضیحات اضافی خرابش نمی کنم:

 

دیشب یه فال گرفتم که آخرش این بود:

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست    تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

. . .

خیلی حال کردم . . .

اگه می گم شب یلدای امسال یکی از بهترین شبهای یلدای عمرم بود یکی از دلایش اینه . . .

 

 

معرفت . . .

 

براي كسي كه به زيارت پدرم برود، بهشت را ضمانت ميكنم!

امام جواد(ع)

 

حالا ما كه اين همه رفتيم مشهد، يعني . . .  بهشت؟ . . .

 

يا . . .

 

شايد يه جاي كارمون ميلنگه . . .

 

اين همه مشهد و هفته شهدا و . . .

 

پس چرا آدم نمي‎‎شيم؟

 

اصلاً چرا راه دور ميري؟ همين زيارت عاشوراي پنجشنبهها . . .

 

مگه آقا نفرمودهاند كه در مجالس جدشون آقا امام حسين(ع) شركت ميكنند؟

 

پس چرا ما توي مجلسي كه آقا حضور دارن شركت ميكنيم و بازم آدم نميشيم؟

 

شايد اصلاً آقا ما رو قابل نميدونن و نميان به مجلسامون . . .

 

شايد هم يه جاي كارمون ميلنگه؟ . . .

 

معرفت . . .

 

«اللهم عرفني نفسك . . . فان لم تعرفني نفسك لم اعرف رسولك . . . اللهم عرفني رسولك . . .فان لم

 

تعرفني رسولك لم اعرف حجتك . . .اللهم اعرفني حجتك فان لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني . . . »

 

خدايا . . .

 

معرفت آقا علي بن موسي الرضا(ع) را در دلمان بينداز . . .

 

بشرطها و شروطها و انا من شروطها . . .

 

اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد و مماتي ممات محمد و آل محمد

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حضور . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...انتظاری دیگر...

 

این جمعه هم رفت و تو نیامدی...

 

 

 

تا جمعه ای دیگر انتظاری دیگر آغاز شد...

 

...انتظاری دیگر...

 

این جمعه هم رفت و تو نیامدی...

 

 

 

تا جمعه ای دیگر انتظاری دیگر آغاز شد...

 

کبوترانه . . .

 

گلدسته‌ات

 

كهكشاني است

 

كه سياهي شب را تكذيب مي‌كند

 

پيرامون تو

 

همه چيز بوي ملكوت مي‌دهد

 

كاشي‌هاي ايوانت . . .

 

و اين سئوال هميشه

 

كه چگونه مي‌توان آسمان‌ها را در مربعي كوچك خلاصه كرد؟

 

پنجره فولاد . . .

 

التماس‌هاي گره خورده

 

و بغض‌هايي كه پيش تو باز مي‌شوند

 

شاعري، حنجره‌اش را در باد تكان مي‌دهد

 

تا از دست تو دانه برچيند

 

تازه مي‌فهمم، كبوتر بودن؛

 

چه نعمتي است . . .